๛☆داســتــان زندگــی من☆๛

داستان خانه ما :)

خاطراتم :)

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۰۱/۰۷/۱۶
    :/
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۰۱/۰۷/۱۶
    :/
نویسندگان

گوشی به دست در حال راه رفتن تو خونه بودم! یه عادتی دارم اینکه اگه ایستاده گوشی دستم باشه شده دو ساعت تو خونه راه میرم با همون گوشی تو دستم :/ ویس میگیرم، تو گروه ها میچرخم، کانال، نت، اینستا، واتساپ، ایتا.... همونجوری گوشی به دست راه میرم.... 😐

دیدم شارژ نداره دیگه بدبخت زدمش تو شارژ نشستم پای تلویزیون....

با صدای در دست از سر تلویزیون برداشتم و چرخیدم سمت در.....

ا! اینکه داداش رضای خودمونه

_بههههههه سلااااااام دااش گل....

_علیک..... سهراب نیست؟

_سهراب؟

_نه پس عمه من....

_عمه تو عمه سهرابم هست! عمه سهراب عمه منم هست! عمه من خواهر شوهر مامانمم هست! خواهر شوهر مامانم ابجی بابامم هست! به این نکته ظریف دقت کرده بودی....

چشم غره بدی بهم رفت که دستمو به حالت نماشی روی دهنم کشیدم

_باشه من دیگه حرف نمیزنم! چرا جوش میاری؟

_اَه

_هن؟ 😶...

_رستاااا

کلافه گفتم

_جانم؟ خب چیه اعصاب نداری هعی رستا رستا....

_ببین، من الان اعصاب ندارم ب....پریدم وسط حرفش

_میدونم در جریانم :/.... فقط درکت نمیکنم!.....

با چشم غره گفت

_نپر وسط حرفم

_هوففففف.... بله بفرمایید....

_پاشو حاضر شو میخوایم بریم

_هن؟؟؟ کجا؟

_چمیدونم.... از کربلا اومدن....

_خب الان این کجاش بده که جنابعالی اعصاب نداری؟؟؟....

_مشکل من اون بنده خدا نیست! مشکلم مهموناشونن

_مگه تو میدونی مهموناشون کین؟ :/

_رستا رو مخمی ها

_باشه.... ولی یادت باشه این رفتارتو!

_پاشو حاضر شو.... پاشو....

_باشه پاشدم.....

_به سهرابم زنگ بزن

_سهرابو خودت زنگ بزن من حاضر شم طول میکشه بعد باز میخوای بگی اینجوری اونجوری.....

_برو....

(((یعنی ببینید! مظلومیت ما خواهر ها به اوج خودش رسیده 😒..... حالا فک نکنید من ساکت میشینم هر چی میخوان بگن 😂اینجا مراعاتشو کردم 🙄💔چون هم اعصاب معصاب نداشت همم خسته بود 🙄💔.... آقایون1_وقتی گشنن2_وقتی خستن! دیگه هیچیییییییی...... همون باهاشون حرف نزنید بهتره 😑! از منی که دارم با دوتا داداش سروکله مینزم بشنوید اینو 😑...)))

حالا باید بودید میدیدینشون.... تو ماشین جفتشون یه قیافه ای گرفته بودن! یه قیافه ای گرفته بودن.... فقط دوست دارم ازشون عکس میگرفتم نشونتون میدادم 😐😐😐😐😐!!!!

_سهراب

_چیه؟؟؟

_شما دوتا چرا اینجوریین؟ 🙄؟

_چجوری؟

_خودتو نزن به کوچه علی چپ داداش بن بسته 😐....

_رستااااا

_کوفت رستا!!! خو چتونه دیگه.... یک کلام میخوام باهاتون حرف بزنم! معلوم نیست چی شده قیافه شمر ذوالجوشن گرفتن😑!!!!..... خب بگید چی شده!

جواب ندادن

_اصلا تقصیر منه دارم از شما دوتا میپرسم! زنگ میزنم از مامان میپرسم!

داداش رضا گفت

_رستا خواهشا بشین و ساکت باش

_خب چی شده 😶من دارم نگران میشم اخه اینجوری شما دوتا عین عمربن سعد و شمر ذوالجوشن نشستید 😥

_چیزی نیست..... سهراب بپر برو پایین یه چی بخر بیا....

_چی بخره؟ مگه مامان و بابا نخریدن چیزی؟ دست خالی که نرفتن.....

_دو تا مرد گنده میخوایم بریم اونجا 😑دست خالی بریم؟ 😐..... سهراب بپر بدو.....

هنننننن؟نه واقعا هننننن؟؟؟؟؟ خب که چی مثلا :/ باشه شما اصلا بابا بزرگ خوبه؟؟؟؟ 😒......

تا رسیدیم به خونه زائری که برگشته بودن....

و بلهههههههه! من تازه فهمیدم مشکل کار کجاست 😐!!!!

شاید بخنديد ولی در ان لحظه اینجانب بسی شاد گردید چرا که با برادر جان بحث ننموده بود و به سخنانش گوش داده بود 😶😶😶😶😶

خیلی دوس دارم کامل بگم ها ولی میدونید یه جورایی نمیدونم شاید آبروی یه بنده خدایی بره....

به هر حال میخوام بگم که واقعا این دااش رضای ما حق داشت!!!!.... از این میتونم به این مورد اشاره کنم که برخلاف تلاش همه اخرش همون مهمون گرامی تو خونه اون بنده خدا که از کربلا اومده بود دعوا راه انداخت 😶😶😶.... خجالت اوره!!! 

خواهشا بیاید از الان یاد بگیریم نه دختر پرست باشیم! نه پسر پرست!!!!

که تهش میشه یکی مثل همین بنده خدا که ابروی خونوادش و خودشو برد!!! حداقل احترام اون صاحب خونه رو نگه میداشتین خب!!!! هر چند بار اولشون نبود.....

به هر حال که اره....

 

پ. ن1:

اینم خاطره ای که گفته بودید دخترا 😉❤️.. کاربر چندتا نقطه🙂

 

پ. ن2:

عاشقان واقعی نیاز به روضه ندارند!!!

انها از هر کلمه ای پل میزنند به معشوق :)

مثلا: وفا

مثلا:ماه

مثلا:میخ

مثلا:کوچه

مثلا:نوزاد

مثلا:غربت

مثلا:نرگس

مثلا:یاس

مثلا:نفس

 

پ. ن3:

اللهم عجل لولیک الفرج ❤️

 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۰۲ ، ۱۸:۲۸
Rasta ✿

روز جهانی دست چپ ها اگه تو وبلاگ دست چپ داریم تبریک میگم بهشون 😁.....

دخترا دست چپا معمولا یه نمه گناهین😂مظلوم واقع میشن 😂البته نه همشون ها... شاید 70 درصدشون... از جمله داوش رضای خودم 😂😂😂

ولی کلا گناه دارن دیگه... هر چی وسیله هست برا دست راستا ساخته شده 😂... از جمله از قیچی و دوربین عکاسی و موس بگیر تاااا حتی سر رانی ها😂 ... ! سر آزمون ها هم بیچارشون میکنن تا صندلی درست بهشون بدن اذیت نشن 😂....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۰۲ ، ۱۸:۰۲
Rasta ✿

خاطرات یک سفر :) 

 

_سهراب

 

با چشم های بسته هومی گفت

 

_میشه پاشی گمشی انقد خروپف نکنی

 

بدون اینکه چشماشو باز کنه دوباره هومی گفت

 

_ای کوفت.... خب پاشو دیگه

 

بی اعصاب اَه ای گفت

 

_رستا اگه کتک نمیخوای برو پی کارت....

 

لیوان آب رو از رو میز کنار تختی که این بشر پایین تخت خوابیده بود برداشتم

 

(کلا دیوونست😑 خودم میدونم....)

 

لیوان آب رو پاشیدم روش که یهو از جاش بلند شد... دستشو رو صورتش کشید.... با چشای قرمز زل زد به من...

 

حالا بروز که ندادم 🙄ولی یه لحظه به غلط کردن افتادم.... مدیونید اگه فک کنید بیشتر از یک لحظه بود....😂

 

خندیدم و گفتم

 

_چرا عین گاوی که پارچه قرمز جلوش گرفتن به من نگاه میکنی 😂

 

_احمق😡

 

_اُه اُه چه بی اعصاب.... 😂

 

در باز شد مامان بود

 

_سهراب؟ زشته صداتو انداختی تو کلت 😠

 

_خواهش میکنم این دخترتونو ببرید من نبینمش فقط....

 

_شما دوتا هم عین سگ و گربه بیفتید به جون هم.... رستا بیا برو اذیتش نکن....

 

باشه ای گفتم....

 

جلو رفتم و لپشو کشیدم

 

_گوگولی مگولیییی.... حرص نخور 😂

 

زد رو دستم که لپشو ول کردم

 

_بیا برو انقد رو اعصاب من قدم رو نرو، اعصابتو ندارم 😑

 

_تو کی اعصاب داری؟....

 

گوشیشو گرفتم جلوش

 

_بیا دوس دخترت پیام داده 😂...

 

از گوشه چشم جوری که انگار داره به یه دیوونه واقعی نگاه میکنه نگاهم کرد 😐😂

 

_نمیدونم کیه.... نوشته (علی3)... چندتا علی داری تو گوشیت مگه تو؟ 😂

 

گوشی رو از دستم گرفت بعد دراز کشید...

 

_سهراااااااب..... باز تو که دراز شدی پاشو :/

 

_رستاااا.... ببین داداش رضات که اومده.... برو سر یه سر همون بزار.... ب... بیخیال ما شو 😑

 

_پاشو بریم دریا 😁(فقط محض حرص دادن بود ها 😂)

 

با چشای بسته گفت...

 

_من دقیقا چرا باید با تو بیام دریا؟.... من زنم بگیرم، با زنم نمیمرم دریا.... تا به تو برسه

 

_خب پس من چیکار کنم....

 

_اَه رستا! مغزمو خوردی.... الان سر ظهره... عصر میریمممم🤦🏻‍♂️🤦🏻‍♂️🤦🏻‍♂️

 

با لحنی که انگار داری قربون صدقه به بچه 6 ماهه میری گفتم

 

_گربونت(قربونت) برم... فدات بشممممم.... اوجمل(خوشگل) من.... جیگیلی میگیلی.... گوگولی مگولی... گردالی جونم..... خو من حوصلم سر رفته باید تو رو بیدارت کنم یه دور باهات دعوا کنم حوصلم بیاد سر جاش.... هیچکیم که داوش سهراب خودم نمیشه که.... 🤣

 

_رستا تا 3 میشمرم تو اتاق باشی پامیشم جدی جدی میزنمت...1....2....3....

 

منم وایساده بودم همینجوری ریلکس نگاش میکردم 😊😂

 

نیم خیز شد که پریدم از اتاق بیرون

 

_جیغغغغ.... بابا سهراب میخواد منو بزنه(ایموجی مورد نظر یافت نشد🤣)

 

حالا بابا هم تو سوئیت نبود ها 🤣من کلا جوگیر میشم میگم بابا 🤣(همه میگن مامان، من بابا✌🏻😂)

 

داداش رضا پوکر منو نگاه کرد

 

_دست از سر اون بدبخت بردار 😑....

 

دقت کردم دیدم اصلا نیومده دنبالم سهراب😐🗿

 

اومدم برگردم

 

که داداش رضا دستمو گرفت 😐

 

_بشین سر جات.... ولش کن دیگه اونو.... تو هم دلت کتک میخواد ها 😐دست از سرش برنمیداری....

 

_به یه شرطی!

 

_شرط میذاری؟ 😑

 

_آره! امشب باید بریم شهر بازی 😁....

 

_به من چه؟ 🤷🏻‍♀️

 

سهراب از تو اتاق

 

_به همین خیال باش 😑

 

منم گفتم

 

_ تو بگیر بخواب.... با بابام میرم شما دوتا نمیخواد بیاید 😒

 

 

 

حالا شب که می‌خواستیم بریم جفتشون اومدن ها 😒فقط ضدحالن😑

 

 

 

 

 

 

 

پ. ن1:

 

اگر تخم مرغی با نیروی بیرونی بشکند، پایان زندگیست

 

ولی اگر با نیروی داخلی بشکند، آغاز زندگیست.

 

بهترین تغییرات از درون رخ میدهد

 

⎙⠀ ⌲⁣

 

ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ

 

 

 

پ. ن2:

 

اللهم عجل لولیک الفرج 🤲🏻 💔

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۰۲ ، ۰۹:۱۳
Rasta ✿
اینجانب بدین وسیله به صورت رسمی اعلام مینمایم که مجددا به بلاگفا باز خواهیم گشت 😁
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۰۲ ، ۱۹:۵۸
Rasta ✿

​​​​​​سلام دخترا 😍

خوبید؟ 

یه التماس دعای ویژه دارم🤗

سر سفره افطار و سحر سر نمازاتون مخصوص منو دعا کنید 🙃😘.... 

 

تا فردا برم ببینم سر بلند برمیگردم یا نه 😅😂.... 

​​​​​

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۰۲ ، ۱۷:۳۱
Rasta ✿

 

 

 

 

بدون کپشن😁

 

😎✌🏻🇮🇷

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۰۲ ، ۲۲:۲۰
Rasta ✿

سلام دخترا....

 

یه کتاب جدید رو دارم میخونم 🙃

اسمش قهوه سرد آقای نویسنده.... 

خیلی دوسش دارم با اینکه هنوز مدت زیادی نیست که شروع کردم به خوندنش.... شاید کلا 40 دقیقه 😅... 

 

دوست داشتم یه عکس از یه پاراگراف کتاب براتون بفرستم ولی انقد تعداد بند هایی که دوست داشتم زیاد بود تو همین چند صفحه ابتدایی کتاب که نتونستم بینشون انتخاب کنم و قصد دارم به عنوان پی نوشت تو خاطراتم  ازشون استفاده کنم..... 

 

 

خب شما چه خبر 😁؟ 

۲۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۰۲ ، ۱۴:۵۳
Rasta ✿

امشب حالم خیلی گرفته بود!.... خیلی خیلی خیلی ....

اونقد که سر درد گرفتم اعصابم داغون بود.... 

حالم با یه روضه خوب شد 🙃

با یه روضه خانم حضرت رقیه... 

اصلا هر کی گفت اینا افسرده میکنه آدمو دروغ میگه!.... 

من حاضرم دست بزارم رو قرآن که بعد یه روضه اونقد حال دلت خوب میشه و احساس سبکی میکنی که انگار قشنگ همین الان تازه به دنیا اومدی.... 

حتی اگه اشک نریزی!.... چهارتا قطره اشک هم اگه بریزی که دیگه نور علی نور 🙃..... 

ای کاش قدر بدونیم.... ای کاش قدر این روضه ها این ماه ها! این ساعت ها! ای کاش قدرشون رو بدونیم.... 

حیف... حیف که قدر نمیدونیم.... 

حیف..... 

روضه حضرت رقیه که گوش میدم انگار کلا فرق میکنه دنیا.... دنیای بچه ها کلا با این دنیا فرق داره! شاید برا همینه روضه خانم رقیه دنیای دیگه ای داره 

 

 

جونم برات بگه 🙃

خوشی به ما نیومده.... 

جونم برات بگه 

دنیا بدون تو بده 

چادر نمازمو 

که عمه دوخته بود برام 

توی حرم 

روی سرم

نگم که کی آتیش زده

راستی بابا

راستی موهامو یادت هست؟ 

گل سرآمد یادت هست؟ 

گوشواره ای که عمو 

خرید برام یادت هست؟

یکی بود و یکی نبود! 

بردن هر چی بود نبود...

من موندم با همین اشکام 

من موندم با روی کبود 

بابا بابا... 

نگفتی دختری داری؟ 

چرا محل نمیزاری!؟

شدم عجب گرفتاری💔...

 

روضش یکم طولانیه، فقط خواستید گوش بدید پیشنهاد میکنم تنها باشین، هندزفری بزنید 🙃 که اگه دلتون گریه خواست راحت باشید....

آخه روضه حضرت رقیه شنیدن و گریه نکردن سخته یکم.... 💔

 

کلیک کنید :)

 

 

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۰۲ ، ۲۳:۳۲
Rasta ✿

_آره دایی تو برو 😁دستت درد نکنه

زندایی خندید و گفت 

_اینجاست که میگن تعارف اومد نیومد داره😂😂😂

داداش سهراب همونطور که بلند میشد گفت 

_نه بابا این چه حرفیه....

 دستی به روسریم کشیدم نفسو گذاشتم زمین.... 

دیگه همه اومدن 

با دایی دست دادم

_سلام دایی بزرگه😉😂! خوبی؟ 

خم شد لپمو بوسید 

_علیک السلام جقله! تو خوبی؟ 

همینطور با زندایی و مهدا و مهدیه و آقا مهدی هم احوال پرسی کردیم 

می‌بینید دخترا ؟ 😑کل خاندان اسم بچه هاشون بهم میخوره فقط ما این وسط تافته جدا بافته ایم😐😂

خلاصه که نشستیم یه یک ساعت همه حرففففففف😂🙄

من و مهدا هم افتاده بودیم به جون نفس ولش نمی‌کردیم 😆😂.... 

دیگه آره دیگه... 😂😂😂

(خاله زهرا شون نیومدن! اونا جای دیگه از قبل ترش دعوت بودن مثل اینکه🤷🏻‍♀️) 

دیگه شام خوردیم سفره رو جمع کردیم! من و مهدا رو انداختن پای سینک ظرف بشوریم 😑! 

چرا؟ 

واقعا چراااا؟ 

😑

همیشه ما کوچیکترا مظلوم واقع میشیم 🙄😑

که هیچی سهراب و آقا مهدی اومدن گفتن اونا میشورن! ما هم در حد یه تعارف گفتیم 

_نه خودمون می‌شوریم که گفتن نه ما از خدا خواسته اومدیم کنار 😂

قدرت یعنی اینننننن💪🏻😎! 

کیف کنید 😂😂😂😂

دیگه مامانو زندایی ام دور آشپزخونه رو جمع کرده بودن کاری نمونده بود رفتیم بیرون... 

دایی داشت سفره رو تمیز می‌کرد نفس هم اونور سفره رو گرفته بود ول نمی‌کرد 

_نفس بابایی، ول کن سفره رو خوشگلم خراب میشه ها.... 

حالا همچین ذوق کرده بود بچه 😂😂

داداش رضا از اون وسط برش داشت 😂

_ای شیطون بلا.... چی میخوای فسقلی.... 

_مامان و زندایی نشستن من که رفتم به زور نشستم کنار بابام😁

همینه که هست 🙄😂

آقا من حرصم گرفته بود! 

مامان اون وسط روسری نداشت 😒، به همه محرم بود راحتتتتتت🙄

_می‌آید مافیا بازی کنیم؟ 

صدای مهدیه بود! 

آقا مهدی از تو آشپزخونه صداشو برد بالا 

_من هستم 

همه موافقتشون رو اعلام کردن مثل پدر بنده و خان دایی جان هم که راضی نمیشدن رو به زور راضی کردیم من و مهدا 😁

هیچوقت قدرت یه دختر رو دست کم نگیرید 😎💪🏻.... 

تا موقع که ظرف ها تموم بشه اسامی رو نوشتن.... کارت ها رو هم نوشتن،... 

که حالا من اینجا مینویسم شما میخونید راحته ها وگرنه یه بل بشویی بود 😂🙌🏻.... انگار مثلا میدون جنگه 😂😂😂

دیگه شهردار های محترم هم اومدن😂

کارت ها رو پخش کردن، مامان گفت

_ چند تا مافیا داریم الان؟ 

مهدا راوی بود! 

گفت

_4تا

من گفتم 

_چرا چهارتا 

مهدا:

_پس چندتا؟ 😐

_کلا یازده نفریم باید 3 تا مافیا داشته باشیم چرا چهارتا؟ 

زندایی گفت 

_ حالا دیگه کارت ها رو پخش کرده عیبی نداره.... 

دیگه بگید بنده چه نقش داشتم؟ 😎

نووووو😁

   گاد بودم 😎✌🏻

خلاصه که خیلی حال داد! 😄

فک نمیکردم با خونواده کیف بده انقد 😂

...... 

آخر بازی نقش ها رو خوندند داداش رضا لئون بود 

من 

_آدم بابای خودشو میزنه؟ نه بابای خودشو میزنه؟ 🙄😒.... خجالت داره 

بابا تو سایت مافیا بود.... 

بعد گفتم 

_ داداش رضا کی رو زد رفت بیرون؟ 

مهدا گفت 

_عمه رها 

نگاه کردم به داداش رضا 

_بفرما! یه بار جستی ملخک! به دوبار نرسید خدا زدت! آدم مادر خودشو میزنه!.... واقعا که.... 😂

خلاصه که آره! 

دیگه ساعتای 11 ونیم شده بود آتیشم درست کردیم از رو آتیش پریدیم! 

پسرا هم انقد آتیش سوزوندن 😂مسخره بازی در اوردن 😂😂😂

من به سناشون شک کرده بودم 😂😂😂😂

حالا سر دستشون هم داداش سهراب بود 😂😂😂😂

آخرشم طاقت نیاوردن رفتن با ترقه برگشتن😀😃🤩... 

خلاصه که ما ساعت 2 شب برگشتیم خونه 😂😂😂

 

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

دل نوشت:

از لحاظ روحی 

نه نیاز دارم از زندگی لفت بدم! 

نه نیاز دارم برم کوه و دشت و دمن داد و بیداد کنم! 

نه نیاز دارم یکی رو بزنم! 

نه نیاز دارم برم تو اتاق درو قفل کنم قیافه هیچ بشری رو نبینم! 

نه نیاز دارم خودکشی کنم! 

نه نیاز دارم به گوشه اتاق خیره بشم تا دنیا تموم شه! 

از لحاظ روحی فقط نیاز دارم 

تو بین الحرمین بشینم 

نگاهم به گنبد خوشگلت باشه 

زیر لب زمزمه کنم 

اومدم تنهای تنها! 

من همون تنها ترینم :) 

​​

 

+اللهم عجل لولیک الفرج 🤲🏻 💔 

​​

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۲ ، ۲۲:۳۰
Rasta ✿

افطاری امروز خوردن داره 😍😂😂😂😂

از صبح سبزی پاک کن خورد کن آماده کن... 

خمیر درست کن... 

حالا تمام این مدت من داشتم بچه نگه می‌داشتم هاااا😂😂😂😂قبول کنید بچه نگه داشتن از این کارا سخت تره 😌.... ولی جدی جدی سخته.... بچه همون نیم ساعت دیگه تهش یک ساعته اول میتونی نگهش داری.... دیگه سختهههه😂😂😂😂

ولی دیگه بعدش همه با هم نشستیم آش جا کردیم....

 

ما میگیم آش میون پر.... دیگه شما ها رو نمیدونم 😁

سر قابلمه وایسادم براتون عکس گرفتم دخترا 😌..... 

تو حیاط اجاق گذاشتن یه قابلمه بزرگ 😍... انقد حس و حال خوبی داره 😍

 

 

 

البته الان دیگه تقریبا درست شده 😋

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۲ ، ۱۷:۵۸
Rasta ✿